مازیار جان مازیار جان ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

مازیار مامان و بابا

اندر احوالات پسرم مازیار

1392/5/16 10:46
نویسنده : مامان مازیار
715 بازدید
اشتراک گذاری

                               پسرم نیم ساله شد.

  

         

پسرم:

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت

امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق

خود را در پستوی زمان تنها حس نمی کنم . . .

دفترچه خاطرات قلبم را که خالی از عشق و یکرنگی بود

سرشار از عشق و محبت کردی، نازنیم ، زیباترینم

حضور گرم و همیشگی ات را هزاران هزار بار سپاس می گویم

نمی دانم که دانستی دلیل گریه هایم را

نمی دانم که حس کردی سکوتم را

ولی دانم که می دانی من عاشق بودم و هستم

وجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستم

عزیزم همیشه عشق من هستی و خواهی بود

دستانم تشنه دستان تو، شانه هایم تکیه گاه خستگیهایت

به پاکی چشمانت قسم تا ابد با تو میمانم

بی آنکه دغدغه فردا را داشته باشم

چون میدانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

وجود تو تنها هدیه گرانبهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست

و هدیه من به تو نازنین قلب عاشقی است که فقط برای تو میتپد

عاشقانه و صادقانه دوستت دارم

 

 

                                  

پسرم دیگه بزرگ شده قلبو مثل یه مرد ماچروز 92/5/12 با مامان و باباش رفت خانه بهداشت و واکسن شش ماهگی  رو زد و فقط یه کم اولش تعجب کردخوشمزهناراحت و گریه هم نکرد و تب و لرز هم نداشت( خداروشکر.)بغل

پسرم روز 92/5/13 برای اولین بار به مهد کودک رفت و باید چند ساعتی دوری رو  از مامان و باباش  تحمل میکرد.

روز اول خیلی برای ما سخت بود به طوری که مامانی وقتی رفت محل کارش تا اسم پسرش میومد اشکش سرازیر میشد و بابایی هم خیلی حالش گرفته بود و هر دو تا ثانیه شماری میکردیم تا زود تعطیل شده و بریم دنبال پسرمون و اونو در آغوش بگیریم .من که خیلی بی تاب شده بودم  وقتی رسیدم مهد  دل تو دل نداشتم و فقط گفتم پسرم کجاست؟

مربی مازیار که اسمش هم خاله گلی بود اومد که مازیار رو تحویل م بده .!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این پسر مهربون ما که خیلی زود با آدمای اطرافش اخت میگیره نیومد توی بغلم دل شکسته!!!!!.بعد از کلی خواهش و تمنا که مادر بیا توی بغلم که خیلی دلم برات تنگ شده و میخوام فقط یه عالمه به اندازه ثانیه هایی که ازت دور بودم ببوسمت اومدماچ.ماچ اولش خیلی حسودیم شد نکنه به مربی مهد ش عادت کنه و  ......... و برامون خیلی تعجب آور بود مازیار باهامون قهر کرده بود.

آخه جالبتر از اون یکروز قبلش که داشتیم برای بازدید از مهد میرفتیم و مازیار توی کریرش رو صندلی عقب نشسته بود با ما قهر کرده بود و صورتش شده بود علامت ؟ و خیره شده بود بیرون رو نگاه میکرد و هر چی من و بابایی باهاش صحبت میکردیم دریغ از اینکه حتی یه توجه یا نگاهی کنه و ما هم دلمون براش سوخت  و من اونو آوردم جلو و توی بغل خودم گذاشتم و اون موقع مازیار با من و بابایی ش آشتی کرد و ما فهمیدیم که مازیار دوست نداره از ما جدا بشه.

.ولی پسرم الهی مادر دورت بگرده ما فقط به خاطر آسایش و رفاه شما هستی زندگیمون تن به این جدایی میدیمماچماچ و امیدواریم که ما رو از الان ببخشی.بغل

شرح حال مازیار:

اولین حرفی که گفت:( هامممممممممم) بود و خیلی واضح گفتش!!!!

پسرم توی این هفته بعد از کلی سعی و تلاش و بدون کمک تونست بشینه!!!!

از هفته ی پیش غذای کمکی خورد

و اولین غذاش حریره برنج و بعد فرنی و حریره بادام بود و خیلی هم ماشالله دوست داره بشینه کنار سفره به همراه ما غذا بخوره.

داخل روروک میشینه و میتونه با اون چرخ بزنه و این طرف و اون طرف بره اما یه کوچولو. 

وقتی بهش میگم مازیار دوستت دارم ...خیلی دوستت دارم شروع میکنه به خندیدن و قهقهه زدن.الهی مادر بمیره واسه اون خنده های شیرینت.بغل

صدای پیام بازرگانی که از تلوزیون پخش میشه رو خیلی دوست داره و اگه داره شیر میخوره و یا خوابیده فورا سرش رو میچرخونه یا بیدار میشه تا اونو ببینه.

پسرم رنگ قرمز و زرد رو خیلی ذوست داره و چند روز پیش یه لباس زرد رنگ براش خریدم که اونو پسندید و با لبخندش مدام ازم تشکر میکرد.

وقتی باباش از سر کار میاد خونه همون جلوی در میگه:سلامممممممممم پسر بابا کجاست؟

مازیار هم اگه خواب باشه بیدار میشه و دنبال صدا میگرده و اگه باباش رو دید میگه باید زود بیا بغلم کن و اجازه نمیده که بابایی حتی لباساشو عوض کنه و بعد بیاد پیش پسرش.!!

این پدر و پسر اینقدر با هم مشغول بازی و دل و قلوه دادن میشن که منو از یاد میبرن.گریه

آخییییییییییییییییییییییییبازنده دلم خیلی برای خودم میسوزه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!داره حسودیم میشه قهر

مازیار خیلی دوست داره باهاش صحبت کنیم و بازی. و وقتی من و بابایی موبایلامونو تو دست میگیریم و مشغول وب گردی میشیم گریه میکنه و حتی بعضی وقتها نشون میده که به گوشی هاتون دست نزنید و نگاهش هم نکنید و فقط و فقط به من توجه کنید تا من هنر هایی رو که بلدم رو نشونتون بدم.قهقهه

یاد گرفته کشوی زیر تختش رو باز و بسته کنه .الهی مادر برات بمیره یه روز دستش لای کشو گیر کرد و کلی گریه کرد پسرم.ماچ

مازیار از بچگی شعر یه توپ دارم قلقلیه رو خیلی دوست داره و موقع خواب براش شعر و سوره قرآن میخونم تا خوابش ببره و بعضی وقتها جالبه !!! خیلی با دقت گوش میده و همزمان با من لب هاشو حرکت میده.!!!

((((((((((((این  چند روز که مامانی صبح زود باید بیدار میشد که بره سر کار .مازیار هم شب ها تا صبح بیدار بود و شاید مامان و بابا دو تا سه ساعت بیشتر نمیتونستن بخوابند.سوال یه شب ما دو تا گیج خواب بودیم ولی مجبور بودیم یه چرت بزنیم و حواسمون به مازیار هم باشه .مازیار هم حس بازی کردن گرفته بودش و دوست داشت ما هم بیدار شیم و با او همکاری کنیمو

تا اینکه اولین بار پسرم اون شب گفت( بااااااااااااااااااباااااااا) (ده ده د د د ددددددده) و حرص ش گرفته بود که چرا اتاق تاریکه و چرا ما خوابیم و به اون توجه نمیکنیم .ماریار هم ناچار بود یه لگد به من و باباش بزنه و بعد موهامونو بکشه تا ما بیدار شیم.خیلی برامون واسه اولین بار شیرین بود.

که بابایی از خوشحالی که پسرش داره صداش میزنه بیدار شد و ازش فیلم گرفته و صدای مازیار رو ظبط کرد.

ای جونم همیشه برامون ؟ بود که اولین بار مازیار کدوم یکی از ما رو صدا میزنه و و این پدر و پسر با هم قول و قرار گذاشتن که  بگه.................وقت تمامنگرانگریهوقت تمام))))))))))))))))))))))))))))))

مازیار بیشتر بعداظهر ها که از خواب بیدار میشه دلش میگیره از هوای خونه و باید حتما بره بیرون و یه چرخی بزنه و یه هوایی بخوره و الهی مادر برات بمیره وقتی میای خونه تا لپ هات از شدت گرمای بیرون حتی توی شب هم که باشه قرمز میشند مادر باید به این هوای آلوده عادت کرد .

آخه مازیار یه مدت هست که به آب و هوای اهواز آلرژی پیدا کرده و ابریزش از چشم و بینی داره و بیشتر اوقات سینه ش خر خر میکنه. فدات بشم عزیز مادربغل

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

خواب گو
16 مرداد 92 11:05
سلام دوست من
وبلاگ جالبی دارید. برای شما آرزوی موفقیت دارم.


مرسی شما لطف دارید.
شقایق(مامان اَرشان کوچولو)
16 مرداد 92 16:17
سلام دوست من. خوبی؟ نیم سالگی مازیار گلم مبارک ایشالا 60 سالگیشو جشن بگیرین. مامانی من تو وبلاگ ارشان اسم نینیهارو با اسم مامانشون مینویسم. اگر برات مقدور بود میخواستم اسمت رو بدونم ک تو لینکام اسم وبلاگت رو کامل کنم.. البته اگر دوست داشتی. بوس
شقایق(مامان اَرشان کوچولو)
17 مرداد 92 18:05
سلام مامان جونی... خاله جون ارشان تو وبلاگش ی آلبوم داره ک عکس دوستاشو میذاره توش. اگر قابل دونستی بهمون اجازه میدی ک ی عکس از نینی برداریم؟



اگر هم دوست داشتی خودت برامون 1 عکس انتخاب کن و آدرس آپلود شده رو برامون تو نظرا بذار. باعث افتخارمونه ک عکس نینی شما تو لیست دوستامون باشه.




باشه عزيزم ماماني خوب.مازيار هم دوست داره هميشه در كنار دوستاش باشه فقط اگه ممكنه منو راهنمايي كن عزيزم. ني ني خوشكلتو ببوس


















فریماه
23 مرداد 92 13:55
شش ماهگی مازیار گل مبارک. ایشاله 6 سالگی و....
مادر آیاتای
28 مرداد 92 13:33
به سلامتی معصومه جان پس رفت مهد. دیگه کم کم عادت میکنید. شش ماهگیشم مبارک.