آمدنت به خانه
![]()
یک شب پس از تولدت از بیمارستان مرخص شده و به همراه پدری و مادر بزرگ راهی خانه شدیم که در خانه مامان جون و خاله محبوبه و عمو احسان منتطر دیدن شما بودند و میخواستند یه جشن کوچولو برای شما بگیرند.

مازیار پسرم همیشه خوب باش و خوبی کن و یادت باشه هیچ کس مثل من وبابا نمیتونه دوست داشته باشه .
ما با لحظه لحظه تو زندگی میکنیم
ما با گریه هات گریه کردیم
و با خنده هات خندیدیم و من تو رو نفس کشیدم
و لحظه به لحظه هامو به تو سپردم
در آخر بدون که من و بابا بی نهایت دوست داریم ![]()

مازیار قنداق شده.
من عاشق این جور حالت ها هستم.

پسرم از همون روزهای اول همش در حال فکر کردن بود

نگاه کن پسرم با چه آرامشی خوابیده.ای جاننننننننننننننننننننننننننننم

فدات بشه مادر اونقدر کوچولو بودی که جوراب نوزادی برات بزرگ بود

عکس بالایی مربوط میشه به خواب بعد از حمام هفت روزگی شما که همان شب از بیمارستان مرخص شده بودی و مادر بزرگت در اتاق شما رو حمام کرد.

فدای پسر خوششششششششششششششششکلم

مازیار و کلی جغجغه 


آمدنت به خانه
