يك هفته تنهايي
اين هفته من و پسرم بدليل اينكه بابايي مجبور بود بره شهرستان ماموريت ما تنها شديم.براي من خيلي سخت بود هم سر كار برم و هم اينكه شب تا صبح با مازيار خواب نصفه و نيمه داشته باشم و صبح زود بيدار بشم و وسايل مهد مازيار و همچنين صبحانه خودم رو آماده كنم و شير دادن به پسرم و بردن مازيار و وسايلامون تو ماشين و بردن ماشين از پاركينگ به بيرون به همراه مازيار و اروم نگه داشتن مازيار حين رانندگي تو مسير خونه تا مهد و اينكه سريع بايد ميرفتم محل كار كه لااقل 10 دقيقه بيشتر رو تاخير نخورم و وقتي هم ميرفتم و برميگشتم خونه با خستگي زيار از كار روزانه بايد با مازيار بازي ميكردم و و غذاي فرداي مازيار رو آماده ميكردم و خونه و لباس ها و ظرف ه رو ..... ولي خدا رو شكر درست بود سخت بود ولي تونستم توي اين سختي پيروز بشم با كمك خداوند بزرگ كه هميشه تو غريبي همدم كمك ما بوده و هست.
ميخوام يه خاطره رو بنويسم اينجا كه نشون ميده خدا هميشه منو دوست داشته و داره:
يه روز صبح كه ميخواستم برم سر كار و بايد خودم مازيار رو ميبردم مهد .مازيار رو گذاشتم داخل كريريش توي ماشين و بعد ماشين رو از پاركينگ آوردم بيرون خلاصه اينكه مازيار توي ماشين و ماشين روشن و در ماشين باز و كليد در خروجي هم توي كيفم توي ماشين از بي احتياطي من!!!!!
سرتونو در نيارم وقتي در پارگينك رو بستم و اومدم از در خروجي برم بيرون تا درو يكي از همسايه هاي نفهم اول صبح قفل كرده بود و من به خيال اينكه در مثل هميشه بازه خواستم برم بيرون.خيلي ترسيده بودم و قلبم داشت از تو سينه كنده ميشد سراسيمه دويدم در عرض چند ثانيه از پله ها رفتم بالا و در همسايه ها رو ميزدم و از شانس من اول صبح بود و اولي خواب بود و رفتم در دومي رو زدم با يه كم تاخير در رو باز كردن بدون اينكه چيزي بگم فقط گفتم سلام و كليد در پايين رو ميخوام و گرفتم و سريع پله ها رو رفتم پايين و در باز كردم و خيالم راحت شد وقتي ماشين هستش و مازيار هم با آرامش خوابيده.خدا رو خيلي شكر كردم از اينكه دوباره پسرم رو بهم بخشيد.


يك هفته تنهايي
