مازیار جان مازیار جان ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

مازیار مامان و بابا

واکسن مازیار

             امروز در تاریخ 92.3.1 3 مازیار جوووووونم واکسن 4 ماهگیشو زد.  ساعت 9 صبح بود که بابایی تلفن زد و ما رو از خواب بیدار کرد  و من هم مازیار رو توی خواب لباساشو عوض کردم و صبحانه خوردم و بابایی هم  از محل کارش مرخصی گرفت و اومد دنبال من و مازیار که تنهایی نریم  و  3 نفری رفتیم  خانه بهداشت . پسرم هر روز این وقت صبح خواب بود و وقتی چشماشو باز کرد و متوجه شد بیرون از خونه است خوشحال شد و لبخند زد.   مازیار در آغوش پدر اونجا به بچه ها و نی نی ها لبخند میزد و حسابی دست و پا میزد  و من هم مشغول تشکیل پرونده بهدا...
13 خرداد 1392

5 ماهگی

  ای دردانه ی زندگی ما مازیار جان  ماه شدن عمرت مبارک                                                                             برایت آرزو دارم که نور نازک قلبت٬ به تاریکی نیامیزد. که چشمانت٬به زیبایی ببیند زندگی ها را. چو باران٬آبی و زیبا بباری٬شادمانه روی گرد غم به دور از دل گرفتن ها.   ...
11 خرداد 1392

پدرم دوستت دارم

                        نصیحت های بابایی به پسرش مازیار :   آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسيده است رنج و اندوه مبر   قبل از جواب دادن فكر كن   هيچكس را تمسخر مكن   نه به راست و نه به دروغ قسم مخور   خود براي خود، زن انتخاب كن   به شرر و دشمني كسي راضي مشو   تا حدي كه مي‌تواني، از مال خود داد و دهش نما   كسي را فريب مده تا دردمندنشوي   از هركس و هرچيز مطمئن مباش   فرمان خوب ده تا به ره ...
9 خرداد 1392

پسرم در کنار اولین سفره هفت سین زندگی اش

     پسرم امیدوارم سال خوبی را همراه با سلامتی در کنار هم سپری کنیم.                اگر چه یادمان میرود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا رو شکر                                                          که نوروز هر سال این فکر را به یادمان میاورد.   &...
3 خرداد 1392

روزهای بدو تولد پسرم

به میمنت تولدت  تمامی فامیل و دوستان وآشنایان برای عرض تبریک و دیدن شما  به خونه باباجون اومده که جا داره اینجا از همشون سه نفری(من و پدر و شما) تشکر کرده و انشاا... همیشه به شادی دور هم جمع بشیم  و  براشون جبران کنیم.               این شاخه های گل  تقدیم تک تک آنها: ...
3 خرداد 1392

رفتن به زادگاه پدر و مادر

به دلیل دست ی تنها بودن به قول معروف و به خاطر نداشتن تجربه بچه داری و طبق رسم و رسومات گذشته و همچنین نیاز به کمک و همیاری خانواده در روزهای سخت بدو تولد شما راهی شهر و دیار م شده تا بتونم راحتتر و بهتراز شما پسر گلم مراقبت کنم و پدر هم به دلیل شرایط کاریش به اهواز برگشت ولی هر هفته سعی میکرد به دیدنمون بیاد.   و شما در اولین مسافرتت  که به مدت چهار ساعت طول کشید  کاملا در خواب ناز بودی بدون اینکه حتی تکان بخوری . فدای پسرم که ماشین خیلی دوست داره   و وقتی رسیدیم خونه برای سلامتی و رفع  قضا وبلا از شما مامان جون و بابا جون زحمت کشیده و  گوسفندی را برای شما قربونی کردند.  که دستشون در...
3 خرداد 1392