مازیار جان مازیار جان ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

مازیار مامان و بابا

عکسهایی از سیسمونی مازیار

1392/11/23 8:36
نویسنده : مامان مازیار
2,620 بازدید
اشتراک گذاری

مازیار جان امیدوارم که از سیسمونی  ایی که با سلیقه من و پدری انتخاب شده  که هزینه اون رو مامان جون متقبل شد خوشت بیاد و مبارکت باشه  و البته ببخشید که زیاد نیست   آخه چون مستاجر بودن و کمبود جا  ما رو در خرید تو محدودیت قرار داده بود  و اینکه دوست داشیم شما هم بزرگ بشی و مابقی رو با سلیقه خودت بعدا بخریم و قول میدیم بهترینها رو برات بگیریم پسر عزیزمون. قلبماچقلب

 

 

 

ساعت موتوری اتاق مازیار

 

 یکی از چیزهایی که تو دوران بارداری شما برام خیلی جالب  و ساعتها منو مشغول میکرد و با وجود اون من هیچ وقت احساس تنهایی نمیکردم  (دفتر گاه نگار بارداری من) بود که لحظه های سخت بارداری رو  برام شیرین و زیبا جلوه میداد.

 و  عزیزم من و پدری  با این دفتر 39 هفته رو سپری کردی م تا به تو رسیدیم.

در این دفتر خیلی نوشته هست از جمله:

روز 91/3/29  که  وجود شما رو احساس کردم  و آن روز  مصادف بود با روزمبعث حضرت محمد(ص) و روز بعد با گرفتن آزمایش یقین پیدا کردیم که باید 9 ماه برای رسیدن به تو انتظار کشید.

اولین عکس سونوگرافی شما و بقیه آنها  تا ماه 9  ماهگی و جالبتر اینکه دکترم از چهره دوست داشتنی ت برام عکس یادگاری گرفت { در 3 ماهگی }که از دیدنش خیلی لذت بردیم و برات به  یادگار گذاشتم.

اولین تکان خوردنت که مصادف شد با سالگرد ازدواج  مامان و بابا که شما هم به نوعی  در جشن دو نفره ما داشتی شادمانی و پایکوبی میکردی.

در تاریخ 91/7/4 از طرق سونوگرافی متوجه شدیم هدیه خداوند بزرگ به ما یه پسر دوست داشتنی ه.

در تاریخ 91/10/27 برای اولین بار پدری صدای قلب شما و تصویر پسرش رو با سونگرافی دید  .

تعیین تاریخ تولد شما در روز 91/11/11  توسط من و پدری که مصادف میشد با روز میلاد حضرت محمد (ص) و روز بعد تولد شما میشد شروع ایام جشن پیروزی بهمن ماه و اینکه اون روزها همه جا به یمن آمدنت جشن و سرور و  و شادی بود . بی سابقه ترین  آن بارش شدید باران برکت خداوند روی زمین اهواز بود که این همه رو بیشتر  از همه چیز خوشحال کرده بود و هوا کاملا بهاری شده بود..بغل

 خاطرات روزهایی که با وجود شما سپری شد چه تلخ و چه شیرین و روزهایی که من و پدری سیسمونی خرید میکردیم واسمهایی که برای شما انتخاب میکردیم و ویارهایی که من پشت سر میگذاشتم و غذاهایی که شما هوس میکردی و من به جای شما میخوردم و خاطرات سفر هایی که 3 نفری میرفتیم و شما با چه چیزی ناراحت  میشدی و با چی خوشحالی میکردی و هدایای متبرکه ای که فامیل و دوستان به شما تقدیم کردند و ..........

 سیسمونی شما به خانه که  آوردن آن همزمان با صدای اذان مغرب شد  که به فال نیک گرفته و آن شب مصادف با شب یلدا بود و ما جشنمونو در کنار ت و در اتاق تو و با آرزوی رسیدن به تو گذروندیم.   

 همچنین  نوشته های خودمانی من و پدری با پسرمون.

 همه رو نوشتم تا وقتی بزرگ شدی از اون لذت ببری و قدر ما رو بیشتر بدونی   

                                                                                ( ای بهانه ی زندگیمون.)

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 اینم لباس پسرم که ست شده با سرویس خوابشچشمک

 سیسمونی قبل از جیدمان اتاق مازیاراوه

نمیدونی چه ساعتها و چه لحظه های خوب وخوشی را با آرزوی تو در کنار این وسایل ها سپری کردیم  تا تو بیایی و ما از آنها با تو بیشتر لذت ببریم ای نازنینم .

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

پرهام ومامانش
31 فروردین 92 23:58
مبارکش باشه بی بی کوکول عالیه
فریماه
29 اردیبهشت 92 21:18
ای جان. معصومه جان شمایید؟ خیلی خوشحال شدم تو وب اسمتون دیدم. ای ماشاله به مازیار. ماشاله. خدا حفظش کنه. دستتون بابت سیسمونی درد نکنه والبته دست دختر دایی خودم.


سلام.مرسی شما لطف دارید انشالله قسمت شما یه نی نی خوشکل مثل خودتون.منم خیلی خوشحال شدم وبلاگ شما رو دیدم مخصوصا عکس پاشا خان رو.
رها
16 آذر 92 23:59
سلام میتونم ازتون درخواست کنم که از صفحات گاهنگارتون عکس بگیرید و واسم ایمیل کنید؟؟؟؟؟؟؟؟آخه من دوس دارم گاهنگار رو خودم درست کنم دوست دارم بدونم گاهنگاری که بازار هست شامل چه صفحاتی میشه ....ممنون با سلام.خواهش ميكنم عزيزم.متاسفانه چون صفحه هاي گاه نگار بارداري من شخصي تكميل شده احتمالش كمه .ولي ميتونم از صفحه هاي خاي اون عكس بگيرم و براتون بفرستم.فقط ايميلتون رو برام بفرستيد.و منم يه درخواست دارم و اينكه چجور ميتونم وبلاگ مازيارم رو چنج كنم. متشكرم
رها
18 آذر 92 17:51
سلام دوست گرامی ایمیلم رو بصورت نظر خصوصی واستون ارسال کردم....فقط راستش رو بخواید متوجه سوالتون نشدم.