عکسهایی از سیسمونی مازیار
مازیار جان امیدوارم که از سیسمونی ایی که با سلیقه من و پدری انتخاب شده که هزینه اون رو مامان جون متقبل شد خوشت بیاد و مبارکت باشه و البته ببخشید که زیاد نیست آخه چون مستاجر بودن و کمبود جا ما رو در خرید تو محدودیت قرار داده بود و اینکه دوست داشیم شما هم بزرگ بشی و مابقی رو با سلیقه خودت بعدا بخریم و قول میدیم بهترینها رو برات بگیریم پسر عزیزمون.




ساعت موتوری اتاق مازیار![]()

یکی از چیزهایی که تو دوران بارداری شما برام خیلی جالب و ساعتها منو مشغول میکرد و با وجود اون من هیچ وقت احساس تنهایی نمیکردم (دفتر گاه نگار بارداری من) بود که لحظه های سخت بارداری رو برام شیرین و زیبا جلوه میداد.
و عزیزم من و پدری با این دفتر 39 هفته رو سپری کردی م تا به تو رسیدیم.
در این دفتر خیلی نوشته هست از جمله:
روز 91/3/29 که وجود شما رو احساس کردم و آن روز مصادف بود با روزمبعث حضرت محمد(ص) و روز بعد با گرفتن آزمایش یقین پیدا کردیم که باید 9 ماه برای رسیدن به تو انتظار کشید.
اولین عکس سونوگرافی شما و بقیه آنها تا ماه 9 ماهگی و جالبتر اینکه دکترم از چهره دوست داشتنی ت برام عکس یادگاری گرفت { در 3 ماهگی }که از دیدنش خیلی لذت بردیم و برات به یادگار گذاشتم.
اولین تکان خوردنت که مصادف شد با سالگرد ازدواج مامان و بابا که شما هم به نوعی در جشن دو نفره ما داشتی شادمانی و پایکوبی میکردی.
در تاریخ 91/7/4 از طرق سونوگرافی متوجه شدیم هدیه خداوند بزرگ به ما یه پسر دوست داشتنی ه.
در تاریخ 91/10/27 برای اولین بار پدری صدای قلب شما و تصویر پسرش رو با سونگرافی دید .
تعیین تاریخ تولد شما در روز 91/11/11 توسط من و پدری که مصادف میشد با روز میلاد حضرت محمد (ص) و روز بعد تولد شما میشد شروع ایام جشن پیروزی بهمن ماه و اینکه اون روزها همه جا به یمن آمدنت جشن و سرور و و شادی بود . بی سابقه ترین آن بارش شدید باران برکت خداوند روی زمین اهواز بود که این همه رو بیشتر از همه چیز خوشحال کرده بود و هوا کاملا بهاری شده بود..
خاطرات روزهایی که با وجود شما سپری شد چه تلخ و چه شیرین و روزهایی که من و پدری سیسمونی خرید میکردیم واسمهایی که برای شما انتخاب میکردیم و ویارهایی که من پشت سر میگذاشتم و غذاهایی که شما هوس میکردی و من به جای شما میخوردم و خاطرات سفر هایی که 3 نفری میرفتیم و شما با چه چیزی ناراحت میشدی و با چی خوشحالی میکردی و هدایای متبرکه ای که فامیل و دوستان به شما تقدیم کردند و ..........
سیسمونی شما به خانه که آوردن آن همزمان با صدای اذان مغرب شد که به فال نیک گرفته و آن شب مصادف با شب یلدا بود و ما جشنمونو در کنار ت و در اتاق تو و با آرزوی رسیدن به تو گذروندیم. .gif)
همچنین نوشته های خودمانی من و پدری با پسرمون.
همه رو نوشتم تا وقتی بزرگ شدی از اون لذت ببری و قدر ما رو بیشتر بدونی
![]()
( ای بهانه ی زندگیمون.)









اینم لباس پسرم که ست شده با سرویس خوابش![]()

سیسمونی قبل از جیدمان اتاق مازیار

نمیدونی چه ساعتها و چه لحظه های خوب وخوشی را با آرزوی تو در کنار این وسایل ها سپری کردیم تا تو بیایی و ما از آنها با تو بیشتر لذت ببریم ای نازنینم .![]()


عکسهایی از سیسمونی مازیار
