سه ماهگی
بازگشت مجدد من و پسرم بعد از 2 ماه و 12 روز به خانه.
من و پسرم خیلی به خونه مامان جون عادت کرده بودیم و مازیار خیلی اتاق اونجاییش رو دوست داشت و به قاب های روی دیوار هر روز لبخند میزد و هر روز صبح با صدای نماز خوندن باباجون بیدار میشد و باباجون بعداز نماز میومد و با پسرم بازی میکرد و خاله فاطمه ودایی محمدحسین هر روز قبل و بعد از مدرسه میامدند و پسرم رو میبوسیدند و باهاش بازی میکردندو مامان جون هم همیشه با صداش و نوازش هاش بی قراری های پسرم رو آروم میکرد و خاله محبوبه که بیشتر شبها تا صبح بیدار بود و پسرم مازیار رو خواب میکرد و خاله مرضیه و یکتا جون که هر روز برای دیدن شما میومدند به خونه مامان جون . اما در آخر مجبور بودیم به سختی همه رو ترک کنیم و برگردیم اهواز.
صبح زود بدون اینکه کسی رواز خواب بیدار کنیم و ازشون تشکر و خداحافطی کنیم سه نفری راهی سفر شدیم چون اینجوری جدا شدن کمی راحتتر بود برامون.
به امید دیدار مجدد شما عزیزان
![]()
![]()
شرح حال مازیار:
بازی مازیار در این چند روز شده اینکه هر دو دستشو از فاصله دور میاره نزدیک بینی ش و هر دو مردمک چشمشاش میرن یه طرف و تا به تا میشن و دوباره این کار رو انجام میده . پسرم هم در حال شناسایی دستاشه هم چشمای قشنگشو ورزش میده و هم اینکه خودشو هیپنوتیزم میکنه!!!!!.

پسرم در این ماه من و پدری رو شناخته و اگه سر حال باشه برامون خودشو لوس میکنه ودستشو برای خجالت کشیدن روی صورت نازش میبره و میخنده
حتی زمانی که باهاش داریم صحبت میکنیم اون فقط و فقط میخنده.
ای جان مامان و بابا مازیار
مازیار باهوشم وقتی از کسی یا از وسیله ای یا از صدایی خوشش بیاد حسابی براش دست و پا میزنه و شادمانی میکنه.
دیشب برای اولین بار من و پدری پسرمونو کمک دادیم که روی شکم بره و بتونه گردنش رو محکم نگه داره.
پسرم چندین بار خودش تنهایی به خواب رفته و تازگی ها خواب شبش خوب شده و شاید یکبار در طول شب برای شیر خوردن بیدار شه و دوباره به خواب میره .![]()
پسرم خیلی حرف گوش کن شده وقتی مادری خسته است و خوابش میاد و ازش میخواد که اونم در کنارش بخوابه مازیار هم یه خورده به در و دیوار خیره میشه و بعد خودش رو خواب میکنه.![]()
آفرین پسر خودم![]()
پسرم در شروع سه ماهگی:

وقتی رسیدیم خونه پسرم خونه خودش رو سریع شناخت طوری که وقتی خوابید توی تخت خوابش برای آویز زنبوری موزیکالش لبخند زده و باهاش بازی کرد.

مازیار در حال شناسایی عروسکش


اینم از انگشت شصت مکیدن مازیار

چون شما علاقه زیاد به ماشین پیدا کرده بودید پدری مجبور شد شما رو سوار کالسکتون کنه و توی خونه نقلی مون سواریتون بده.واین شد که از اون خوشت اومد و بود که ساعت ها داخل اون با آرامش میخوابیدی
اینم عکسی از خماری شما قبل از خواب که آویز بالای کالسکه داشت هیپنوتیزم ت میکرد. .
ببین مادر به چه خواب عمیقی رفتی


فدای لپ های آویزت 

عکس یادگاری از یکتا جون و شیطنت اش.



بدون شرح: 

اینجا مازیار داخل کالسکه اش برای خودش آواز و لالایی خوند و به خواب رفت.

مازیار لب هاشو آویز کرده که گریه کنه از اینکه مادری چرا دستش گیره و منو در آغوش نمیگیره


اینجا پسرم ناراضی از اینکه یکتا جون بدرستی در آغوشش نگرفته

مازیار در حال شناسایی دوربین عکاسی


سه ماهگی
