مازیار جان مازیار جان ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

مازیار مامان و بابا

هورررررررررررررا

1392/7/15 8:29
نویسنده : مامان مازیار
695 بازدید
اشتراک گذاری

                               پسرم سه ماهگیش رو پشت سر گذاشت.

(((((((( عزیزم 4 ماهه شدنت   مبارک باد ))))))

شرح حال هفته گذشته مازیار:

این هفته بابای مازیار به ماموریت رفت و برای اولین بار  ما رو 2 روزی تو خونه تنها گذاشت  و مازیار قول داد وقتی بابا نیستش هوای مامانش رو داشته باشه و شب رو بدون سر و صدا بخوابه  و به قولش هم  عمل کرد .آفرین پسرم

مازیار این هفته با مامانش اولین بار رفت محل کار مامانی

.جایی که 8 ماه همراه مامانی هر روز میرفت به اونجا و و مامانی اونجا مشغول کار بود و روزها و ساعتها رو به امید اینکه هر چه زودتر انتطار به پایان برسه پشت سر گذاشت که بلاخره اون روز اومد ومامانی  به همراه پسرش برای یازدید به اونجا رفت و خداییش دلم برای اونجا  خیلی تنگ شده بود. . موقع ورودمون پسرم اولین  بار خلبان هواپیما رو دید و بهش لبخند زد.  و همکارهای مامانی هم  از پسرم به گرمی استقبال کردند که جا داره ازشون تشکر کنیم.


                    

توی این هفته پسرم اولین بارون رو دید. من و مازیار تنها بودیم و ظهر مشغول کار کردن بودم که یکدفعه هوس کردم از پنجره بیرون رو نگاهیی بندازم که حسابی سوپرایز شدم و دیدم  اوههههههههههههه خییییییییییییییییییییییییییلی بارون زده حتی همه جا آب بارون جمع شده بود  و من اصلا متوجه نشده بودم.خوشحالی کردم و پسرم رو بردم داخل تراس تا از این هوا اونم مثل من لذت ببره  آخه من عاشق بارون بهاری هستم و با دیدن اون جون دوباره میگیرم . 

  این بارون توی این فصل از سال (اردیبشت ماه)  و اونم توی شهر اهواز بی سابقه بود  و  فردا صبح که  من و مازیار خواب بودیم با  صدای شدید رعد و برق های وحشتناک از خواب بیدار شدیم   و مازیار ترسیده بود و گریه میکرد و من سعی میکردم با اینکه خودم هم ترسیده بودم اونو دلداری بدم.

 

 مازیار برای اولین بار به همراه مامان و  باباش به خرید رفت .مامانی که عاشق خرید کردنه امیدوارم پسرم هم بعد ها پایه بیرون رفتن با مانش  بشه.


 برای اولین بار مامانی دست تنها پسرش رو حمام کرد سخت بود اما تونستم.

.مازیار حمام کردن رو خیلی دوست داره و بعد از حمام ساعتها با آرامش خوابش میبره.          ای جان پسرم این خصلت رو از مامان و بابا به ارث برده.

 

پسرم توی صندلیش نشست تا مامانی بتونه راحت رانندگی کنه.ای جانمقلب

اینجا پسرم  با انگشتشاش  بازی کرد تا خوابش برد.بغل

بارون بهاری شهرمون.

اینم آب گرفتگی کوچه در آن روز.خیال باطل

پسرم آماده شده برای بیرون رفتن.

موقع ورود به فروشگاه که پسرم خواب بود.ساکت

وقتی بیدار شد  تعجب کرد و گفت : وایییییییییییییییییییی چقدر خوردنیتشویق

 عکس های حمام و خواب عمیق بعد از اون:

 

ساکت          ساکت         ساکت          ساکت        ساکت        ساکت           ساکت               خواب

                                     

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

پرهام ومامانش
15 اردیبهشت 92 12:27
یه پست ثابت درس کن( توقسمت مدیریت وبلاگ ) هستش وبعدش همونجوری که تصاویر زیبا سازگذاشتی تصویر مورد نظرتو با هر چی میخای بنویسی بزار