مازیار جان مازیار جان ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

مازیار مامان و بابا

جانم چقدر عکس!!!!!

1392/6/9 9:14
نویسنده : مامان مازیار
1,526 بازدید
اشتراک گذاری

                              

                                                     

                      پسرم مازیار  ششمین ماهگردت مبارک عزیزم.

                             

پسر خوشرو و مهربانمون بدون من و بابایی خیلی دوستت داریم و بهت افتخار میکنیم که خیلی

با محبت هستی و خوب خودتو تو دلها جا میکنی و چقدر خاطر خواه پیدا کردی.

            

                                                   شرح حال مازیار:

موقع بازی کردن سر و صدا میکنه و جدیدا یاد گرفته جیغ بزنه

 کنجکاوییش بیشتر شده و زبانش رو بیرون میاره و خودش خنده اش میگیره از این کار .

به هنگام پوشک عوض کردن سعی و تلاش میکنه که از زیر دست مامانی فرار کنه.

وقتی میخواد ما رو به سمت خودش بکشونه گریه های عجیب و غریب به همراه ناز و عشوه راه میندازه.

وقتی داریم غذا میخوریم اون هم به همراه ما مزه مزه میکنه و دست و پا میزنه که بیاد توی ظرف غذا.

بیرون رفتن رو دوست داره و وقتی ما لباس عوض میکنیم خوشحال میشه و میفهمه که قراره بره بیرون از خونه.

                        قهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقهه

 

                              اینم بازی نوه ها با باباجونشونقهقهه

                           اینم آموزش فضولی از طرف یکتا جون به پسرمتعجب

 

                                  مازیار و دنیای حیواناتمتفکر

اینم از ( هاپوی  خوشکل) خونه خاله لیدا که از مازیار به گرمی استقبال کرد و مازیار هم اصلا ازش نمیترسید و خیلی زود باهاش دوست شد ولی بابای مازیار برعکس پسرش ترسیده بود.خوشمزه

آفرین پسرم که داری گوسفند کوچولو رو ناز میکنی.خیال باطل

                                                                ای جان پسر مهربون مامانماچ

مازیار هم در کنار بع بع ای لحظه های خوشی رو سپری کرد و بهش خیلی علاقه نشون داد و حتی گریه میکرد که بزارید من اونو بخورم و ببوسمش و من هم حسابی داد و بیداد میکردم که مامان دست نزن پسرم: آلوده میشه دستت و بعد از اون پسرم رو کاملا شستشو دادیم.عینک

 زیر آلاچیق نشسته بودیم و مرد ها رفته بودند سراغ کباب کردن واسه ناهار.که یهو دیدیم یه گنجشک کوچولو از بالا سرمون از لونه ش  افتاد پایین.ما خانم ها یه کم ترسیدیم اما مازیار خوشحال شد.آخه پسرم آقاست  دیگه.ابرو

جالب اینجا بود که جو جو هم با مازیار زود دوست شد اما مازیار از دوست داشتن زیاد  میخواست جوجو رو بزاره تو دهنش و یه لقمش کنهقهقهه. که ما یه لحظه دیدیم و به فریادشون رسیدیم.با هم 1 ساعتی رو بازی کردند.تا اینکه با تصمیم جمع و سعی و تلاش فراوان بچه گنجشکه رو فرستادیم بالا پیش خواهر و برادراش.آخه اونا هم همونطور که تو عکس معلومه صداش میزدند .

همون طور که عکس های بالا نشون میدن رفتیم  به یه جای تفریحی بسیار زیبا به اسم سد شاه قاسم در شهر یاسوج.

 

بعد ناهار چون جاتون خالی زیاد غذا خورده بودیم خوابمون گرفت و و تنها کسی که تونست خیلی راحت  با شرایط اونجا بخوابه فقط آقا مازیار بود.بغل

اینم نمایی از جاده بسیار دیدنی و جذاب یاسوج البته با پیچ های زیاد و تونل های فراوان که اونو بیشتر خاص کرده.

توی این جاده یه اتفاق برامون افتاد که من وبابایی خیلی ترسیدیم.

بابایی توی مسیر برگشت  وقتی میبینه مازیارش خوابه دلش نمیاد بیدارش کنه  و کمربند ایمنی کریر رو نمیبندهمشغول تلفنمشغول تلفن .مازیار هم طبق معمول همیشه توی مسافرت تنها روی صندلی عقب خوابیده بودخوابخواب که ناگهان توی اولین پیچ مازیار از داخل کریر سقوط میکنه و میره زیر صندلی.ناراحتتعجب

توی اون لحظه نمیدونیم چی شد فقط سریع بابایی کناز جاده ماشین رو متوقف کرد و پریدیم بیرون و مازیار رو از زیر صندلی جلو آوردیم بیرون.

 هر سه شوکه شده بودیم ولی به خیر گذشت و پسرمون حتی یه خراش هم برنداشته بود و حتی گریه هم نکرد.کلافه

مامان و بابا واسه این بی احتیاطیوشون از شما خیلی معذرت خواهی کردند.

انشالله دیگه به چشم نبینیم این اتفاقات رو (فرزند عزیزمون).دل شکسته

راستی دقیقا این  اتفاق همزمان با روز عید مبعث بود که خداوند بزرگ شما رو به ما دوباره بخشید و جالب اینکه پارسال چنین روزی فهمیدیم خدا شما رو به ما هدیه داده.هورا

            ای خدای بزرگ ما همه جوره شاکریمماچماچ

این اولین ماشین اسباب بازی هستش که بابایی وقتی با پسرش میره بازار براش میخره تا مازیار توی ماشین مشغول اون بشه و بابایی رو اذیت نکنه.گاوچران

ماشین بالایی رو هم مامان جون برای نوه ش خریده.

 مازیار هم ازش خیلی خوشش اومد اما انگار مازیار داخلش جا نمیشد.!!!!قهقههقهقهه

اولین بادکنکی که مازیار میبینه که یکتا جون براش آورده بود.

از دیدنش شگفت زده شده بود و ساعتها مشغول بازی با اون بود که ناگهان دیدیم اینقدر آب دهانشو بهش زده تا سر و صورت پسرم همرنگ بادکنه شدنه واما رنگ بادکنکه صورتی شده.قهقهه

          اینم هندونه ی خوشمزه و خوش رنگ خونه ی ما در کنار سایر هندونه ها.خنده

                                         

وای خوش به حالت مازیار

.پسرم پاشو گذاشت توی این آب تلمبه  در کنار جاده  که خیلی سرد بود .نیشخند

مازیار و شادمانیش  در شب انتخاب ریاست جمهوری جدید در کنار مردم ایران زمینعینک

پسرم ماشین روخیلی دوست داره مخصوصا وقتی صدای بوق شو میشنوه و چراغ اشو که میبینه و اون شب پیش خودش  دنیایی داشت و متعجب از اینکه  :خدای من اینجا چه خبره!!!!

جالبتر اینکه چون روی سقف ماشین نشسته بود همه رو به سمت خودش جذب کرده بود و همه از خوشحالی مازیار که داشت دست و پا تکون میداد میخندیدند.بازنده

 

اینجا مامان جون مازیار رو  گذاشته توی وان  تا آب تنی کنه و بعد حمامش بده

.ولی ماشالله ایقدر دست و پا میزد داخل آب که دو دست کم بود واسه نگه داشتنش.قهقهه

اینجا داشت با مهره های پرده اتاق بازی میکرد که یکدفعه قل خورد و رفت بین تخت و دیوار گیر کرد بدون اینکه گریه کنه و متعجب از اینکه: چرا دارید  میخندید .چرا ازم  عکس میگیرید مگه چی شده  حالا!!!!چشم

اینجوری نگاهم نکن مادر میمیرم براتبغل

توی عکس بالا پسرم یاد گرفت که شیشه شیرشو خودش با دست بگیرهعینک

مازیار ناراحته از اینکه چرا بشقاب غذا خالیه!!!!!

 اخ.نه ی مامان مازیار رو کنار سفره میگذاشتیم تا کنار هم غذا خوردن رو از الان یاد بگیره.ساکت

برای اولین بار مازیار دنیای اطرافشو از پشت عینک (یکتا جون  ) میدید.

ولی ماشالله عینک به صورت مـثل ماه ه پسرم خیلی میاد.عینکماچ

 مازیارم به همراه پدر و مادر و خاله محبوبه در بازار بزرگ هایپر استار شیراز.

پسرم برای بار اول لباس ورزشی پوشید اونم با سلیقه خاله محبوبه که براش خریده بود.

                      فدای فیگور فوتبالیست ات بشه مادر.ماچماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

محراب و مليكا
31 تیر 92 11:24
خاله قربونش بشه دوست عزیز مليكا در جشنواره نی نی وبلاگ شرکت کرده خوشحال می شم به وب دخترم بیاین و لطف و مهربونی خودتونو از ما دریغ نکنید. كد 576 رو به 20008080200 پيامك كنيد . ممنون http://mehrabmanezendege.niniweblog.com/
مادر آیاتای
3 مرداد 92 10:54
ماشاله یه دفعه کلی پست جدید گذاشتی. تولد شش ماهگی مازیار جون هم مبارکه . دارید به یک نزدیک میشید. به سلامتی.[h
خاله محبوبه
5 مهر 92 8:28
من عاشق خنده هاتم خاله جونم. تو نفس خاله هستی شیرین عسل میبوسمت. به خدا یه دنیا دلم برات تنگیده
خاله محبوبه
5 مهر 92 8:36
فدای پسر فوتبالیستمون بشم که توپش کم باد شده.حالا چطور گل بزنه؟؟، این لباستو بزار بعد بده داداش حسین هم بپوشه وقتی از دنیا اومد باش