احوال قند عسل مامان
عزیزان عید شما مبارک
.gif)
مازیار جون روز عید فطر برای اولین بار به همراه خاله ها و مامان جون و بابا جون رفت نماز عید رو خوند. البته اینو بگم که صبح زود به اجبار بیدارش کردم چون میخواستم پسرم از الان تو این سن ایمانش قوی بشه و با خدا بودن رو از الان یاد بگیره. که اولش یه خورده غر غر کرد ولی انگار بعدش که جمعیت مردم نماز گزار رو دید اونم مثل ما خیلی خوشحال شد و خدا رو بابت این سعادت که نصیبمان شد تشکر کردیم.
وقتی از گچساران برگشتیم بابای مازیار جونم قرار شد برای 10 روز بره ماموریت.تحمل تنهایی برای من و مازیار بدون بابا خیلی سخت بود .به همین دلیل خاله مرضیه و خاله فاطمه و یکتا جون به همراه ما اومدند اهواز و چند روزی رو مهمان ما بودند تا زمانی که بابایی برگرده و با اونا پسرم دوری باباش رو کمتر احساس کنه و اینکه یه همبازی هم داشته باشه.یکتا که انگار دنیا رو بهش داده بودند که اومده بود پیش مازیار. و قند عسل مامان هم خیلی خوشحال بود ولی روزهای اول بهونه ی باباش رو میگرفت و منم با برنامه ی ویچت گوشیم عکس و صدا و فیلم بابایی رو نشونش میدادم تا شاید آروم بگیره و کمتر بیقراری کنه.روزها پسرم با خاله ها توی خونه موند و مهد نرفت چون کمی آلرژی و سرماخوردگی داشت و تا خوب شدنش باید تو خونه استراحت میکرد.و ما همگی با مازیار همدردی کردیم و سرما خوردیم و خاله فاطمه حالش بدتر از همه بود و مدام خواب بود تا بردیمش دکتر.
یکتا جون تحمل زیاد نشستن توی خونه رو زیاد نداره
و از بچگی اینجور بوده به همین دلیل مامانی با وجود خستگی که از سر کار داشت تا میامد یه چرت میرفت و بعد بیدار میشد و بچه ها رو میبرد اهواز گردی.

یک هفته خیلی زود گذشت تا مامان جون و بابا جون اومدن دنبال خاله ها که اونا رو ببرند و قرار شد دایی و خاله فاطمه پیش ما بمونند و تا دو هفته ای مهمانمون باشند
.
خلاصه بابایی از سفر برگشت
و این جدایی برای من و پسرم دیگه طاقت فرسا شده بود .وقتی بابایی رسید مازیار شیر خورده بود و خواب عمیقی رفته بود باورمون نمیشد تا صدای باباش رو شنید که گفت سلام...... یکدفعه چشمای خوشکلشو باز کرد تا باباش رو ببینه .و من برای اولین بار این وابستگی شدید پدر و پسر رو احساس کردم و احساساتی شدم بغض گلوم رو گرفته بود و اشک تو چشمام جمع شده بود وقتی این صحنه رو دیدم اما بعدش خیلی حسودیم شد
آخه......
هفته سختی رو با توکل به خدا پشت سر گذاشتیم آخه مازیار جونم سرماخورده بود
و حالش اصلا خوب نبود و منم ناچار بودم اونو توی خونه نگه دارم تا خوب بشه و بعد بره مهد.و چون من و بابایی باید میرفتیم سر کار مجبور شدیم مازیار رو به همراه خاله فاطمه و دایی محمد توی خونه تنها بگذاریم.انتظار نداشتم و دلم رو به دریا زده بودم
ولی بچه ها خیلی خوب تونسته بودند با مازیار کنار بیان و ازش مراقبت کنند و حتی خاله فاطمه شیر و غذا دادن و پوشک و لباس عوض کردن رو یاد گرفته بود و از پس مسولیتی که به عهده شون بود بر آمده بودند
اولش برای همه ما سخت بود
ولی انگار مازیار قبول کرده بود و با بچه ها خیلی جور شده بود اما بچه ها یه هفته بیشتر دوام نیاوردند
و دم از خستگی زدند که میخوایم برگردیم خونمون و (حق داشتند بچه داری خیلی سخته اونم برای بچه های 12 و 14 ساله)![]()
.بچه ها رفتند و مازیار هم یه خورده بیتابی کرد براشون
ولی بعدش آروم شد.
.gif)
توی این هفته همکارای مامانی به مناسبت تولد مازیار جون زحمت کشیدند و برای تبریک به خونمون اومدند
.بابایی نبود و همه کارای خونه از جمله خرید کردن افتاد گردن مامانی.خلاصه دست به جیب شدم وکلی تدارک دیدم واسه یه مهمونی 20 نفره ی دوستانه.ولی ضد حال خوردم وقتی همکارا اومدند سه نفر بیشتر نبودند
خیلی ناراحت شدم
گفتند بقیه مثل اینکه براشون جور نشده که بتونند بیان!!!!!!!!!
جا داره از همشون تشکر کنیم
بابت هدیه(زنجیر و پلاک طلای وان یکاد)
و دسته گل بسیار زیبایی که برای مازیارم آورده بودند
و انشالله در خوشی هاشون بتونیم جبران زحمت کنیم.
.gif)
شرح حال مازیار
:
مازیار نفس
...دیگه با صدای بلند و طولانی میخنده و جالب اینکه بعدش هم سکسکه ش میگیره
ماشالله پسرم دیگه میشینه و چهار دست و پا میره و آواز میخونه و دسته مبل رو میگیره و بلند میشه سر پا میایسته
و اما کار خرابی میکنه
مجسمه مامانی رو میشکنه
وقتی بابایی میخواد بره بیرون تند تند دست و پا میزنه خودشو میکشونه میره تا جلوی در و دنبالش میکنه و با تعجب نگاهش میکنه که بیا منو هم با خودت ببر
یه کوچولو
مازیار شب ها اذیت مامان و بابا میکنه نمیذاره اونا راحت و آسوده بخوابند آخه پسرمون تا 3 یا 4 یا حتی یه بار تا 5:30 صبح بیدار بود
و خوابش نمیبرد و مامان و بابا هم ساعت 7 باید آماده میشدند که بروند محل کارشون و مدام با تاخیر میرفتند
سر فرصت عکس های مازیار پسر رو میذارم توی این پست .





احوال قند عسل مامان
