مازیار جان مازیار جان ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

مازیار مامان و بابا

پسر دلربای ما

1392/8/21 9:18
نویسنده : مامان مازیار
623 بازدید
اشتراک گذاری

                             

      سلام عزیزمماچ

ببخشید که نمیتونم زود به زود وبلاگت رو آپ کنم دیگه مادر بودن و شاغل بودن فرصتی واسه ما نمیزاره و اگه هم باشه بیشتر برای مراقبت از مازیار جونهقلب. چون پسرم وارد سنی شده که میخواد سر از دنیای اطرافش در بیاره و اشیا رو بشناسه و نیاز داره که مدام یه نفر لحظه به لحظه مراقبش باشه  که خدای نکرده بلایی سرش نیاد.ساکت و حالا میفهمم که چرا  مامانم  همیشه میگه بچه نه ماهه نه تا مادر میخواد 

هورا

بالاخره پسرم بعد کلی مریضی گوش شیطون کر به قول معروف داره تازه یه نفس راحت میکشه اما هنوز سرفه های شبانه و آبریزش بینی ش رو میبینم که داره.و دکتر  مامانیقهقهه هم شب ها با کلی دارو که با سرنگ تزریق میکنه توی حلق مازیار کمک میکنه تا پسرش یه خورده راحت بخوابه.مامانی ببخش منو که مجبورم یه عالمه داروی شیمیایی رو به زور بهت تزریق کنم اینا همه واسه خاطر برگشت سلامتی شماست.بغل

مازیار جون عاشق حمام کردن شده و آب و آب بازی رو خیلی دوست داره و بابایی ش هم تازگی یه وان بادی کوچیک واسش خریده که اونو خیلی مازیار دوست داره  و همیشه تا صدای آب رو میشنوه هر کجای خونه که باشه  فورآ چهار دست و پا میره سمت در حمام  و اونجا میایسته که یکی اونو حمام بدهخنده

پسرم دیگه بالا و پایین شدن از سکو و پله رو یاد گرفته البته با یکی دو بار زمین خوردن  و ترسیدن و آموزش دیدن از طرف مامان و بابا و تشویق آنهاتشویق

مازیار جونم دیگه میرقصه و با صدای آهنگ و ترانه بدنش رو تکون میده و با شعر یه توپ دارم قلقلی ه دستش رو به نشونه رقصیدن تکون میده قلبماچ.

دیروز داشتم نماز میخوندم و بابایی مازیار هم خواب بود که هنوز نماز رو تمام نکرده قطع کردم و دویدم سمت اتاق خودمون. آخه مازیار واسه اولین بار از روی تخت خواب ما خورد زمین .خیلی ترسیدم  و دست و پام میلرزیدن. بی احتیاطی از مامان بود اما شیطنت هم از خود مازیار بود آخه از روی بالشت هایی که مامانی بغلش گذاشته بود رد شده و اومده بود پایین ناراحتافسوس ابله

دیشب رفتیم واسه مازیار از مغازه بارونه توی کیانپارس خرید لباس زمستونه کردیم.بابایی یه کاپشن دید ازش خیلی خوشش اومد و با اینکه برای مازیار بزرگ بود اونو خریدیم که ماشالله خیلی هم به پسرم میاد  و اونو  گذاشتیم واسه زمستون سال دیگه پسرم.عینک

خاله گلی مربی مهد مازیار  خیلی تعریف هوش مازیار رو میده ( ماشاله)بغل و میگه دوستاش رو با اسمشون میشناسه و تحرک و بازیگوشیش خیلی عالیه نسبت به هم سن و سالهای خودش.جدیدا" واسه من و بابای مازیار خیلی دلتنگی میکنه وقتی میخواد بره مهد و به زور میره توی بغل مربی های مهد.اما ما هم جبران میکنیم و وقتی میریم دنبالش هم من و هم بابایی واسش وقت میزاریم و توی حیاط مهد با مازیار بازی میکنیم و اون هم خیلی خوشحال میشه.چشمک

مازیار جون وقتی با مامانی و بابایی میره بیرون همه رو مجذوب خودش میکنه و فورا" برای بقیه میخنده و خودش رو لوس میکنه و بعضی مواقع به درخواست طرف مقابلش خودش رو ول میکنه توی بغل اون.

و جالب اینکه چند شب پیش دایی من و خانم و بچه هاش اومدن خونمون .مازیار هم زرنگی کرد  و برای اینکه اونا بیشتر دوستش داشته باشند  خودش رو توی دل دایی دوست داشتنی ما  جا کرد جوری که توی بغل کسی جز دایی نمیرفت و این برای هممون جالب بود . آفرین پسر  زرنگ دلربای خودم.تعجب

مازیار جونم دیشب دوباره تب کرد .پسملم از شدت گرمای بدنش کلافه شده بود و گیج و خمار بود و مدام نق میزد و من و بابا روزبه خیلی خیلی  نگرانش بودیم و بهش قطره استامینوفن دادم و بابایی مدام  مازیار رو پاشوره میکرد.و ما فکر میکنیم واسه اینه که مازیار داره دومین دندونش رو هم در میاره.خوشمزه

خیلی برای پدر و مادر سخته که ببینن بچه شون مریضه مخصوصا" اینکه اون تب داشته باشه .......الهیبغل

خدایا به فردا که روز عید قربان ه و یکی از بهترین روز های خداست قسمت میدم کمک کن و عیدی سلامتی و شفا بده  به همه مامان و بابا هایی که بچه مریض دارن یا بچه شون بیماری صعب العلاج داره  و الان توی بیمارستانها هستن.بغل

خدایا به  مازیار ما هم عیدی سلامتی عنایت بفرما الهی آمین .بغل

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)