مازیار جان مازیار جان ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

مازیار مامان و بابا

زردی مازیار و بستری شدنش در بیمارستان ابوذر

سه روز پس از تولدت با زردی خیلی بالا ( 22 bili ) بستری شدی و مادر با اینکه خودش نیاز به استراحت داشت با جون و دل تا سه شب در بیمارستان با سختی فراوان بدون اینکه چشم رو هم بذاره و تنهایی از شما پرستاری کرذ به امید به دست آوردن سلامتی دوباره پسرش. (چون احتمال اینکه خون شما عوض بشه خیلی زیاد بود.) که با توکل به خداوند بزرگ شما بهبود یافته و با (bili 8) از بیمارستان مرخص شدی . وقتی برای اولین بار میخواستی بری توی دستگاه ساعتها بیقراری کردی تا به اون نور عادت کردی و جوری شد که همش خواب بودی و خمار وحتی برای شیر خوردن هم بیدار نمیشدی.و خیلی صبور بودی (اینجاشو به خودم رفتی ) همه نی نی ها وقتی ازشون برای آزمایش تست خون میگرفتند گریه میکردن و...
3 خرداد 1392

بیا اینجا رو ببین مازیار چه کرده !!!!

مازیار جان مامان ببخشی خیلی کم وقت میکنم وب رو آپ کنم .چون شما ماشالله کنجکاو شده ای و به قولی کاملا دست و پای منو بستی و فقط میخوای بشینم کنارت و باهات صحبت کنم و همه چیز رو بهت معرفی کنم و اینکه بابایی 4 روز ما رو تنها /داشته بود و رفته بود شهرستان و منم چون لپ تاب نبود فقط با گوشیم وب شما رو بازدید میکردم .            دیشب  متوجه شدیم بله !!!!!!!!! بدلیل اینکه همه زنگ میزنن  از دلتنگی که صدای شما رو بشنوند شما به گوشی موبایل و گوشی تلفن علاقه پیدا کردی و مدام بی تابی میکردی تا اونا رو بزاریم توی دستت و شما هم اونا رو بزاری توی دهنت . ای جان پسرم اینا که خوردنی نیست...
3 خرداد 1392