مازیار جان مازیار جان ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

مازیار مامان و بابا

عکسهایی از سیسمونی مازیار

مازیار جان امیدوارم که از سیسمونی  ایی که با سلیقه من و پدری انتخاب شده  که هزینه اون رو مامان جون متقبل شد خوشت بیاد و مبارکت باشه  و البته ببخشید که زیاد نیست   آخه چون مستاجر بودن و کمبود جا  ما رو در خرید تو محدودیت قرار داده بود  و اینکه دوست داشیم شما هم بزرگ بشی و مابقی رو با سلیقه خودت بعدا بخریم و قول میدیم بهترینها رو برات بگیریم پسر عزیزمون.       ساعت موتوری اتاق مازیار    یکی از چیزهایی که تو دوران بارداری شما برام خیلی جالب  و ساعتها منو مشغول میکرد و با وجود اون من هیچ وقت احساس تنهایی نمیکردم  (دفتر گاه نگار بارداری من) بود که لحظه...
23 بهمن 1392

سه ماهگی

بازگشت مجدد من و پسرم  بعد از 2 ماه و 12 روز به خانه. من و پسرم خیلی به خونه مامان جون عادت کرده بودیم و مازیار خیلی اتاق اونجاییش رو دوست داشت و به قاب های روی دیوار هر روز لبخند میزد و هر روز صبح با صدای نماز خوندن باباجون بیدار میشد و باباجون بعداز نماز میومد و با پسرم بازی میکرد و خاله فاطمه ودایی محمدحسین هر روز قبل و بعد از مدرسه میامدند و پسرم رو میبوسیدند و باهاش بازی میکردندو مامان جون هم همیشه با صداش و نوازش هاش   بی قراری های پسرم رو آروم میکرد و خاله محبوبه که بیشتر شبها  تا صبح بیدار بود و پسرم مازیار رو خواب میکرد و خاله مرضیه و یکتا جون که هر روز برای دیدن شما میومدند به خونه مامان جون .  &nb...
23 بهمن 1392

اين روزهاي مازيار

شرح حال اين روزهاي مازيارم: سعي ميكنه بيشتر سر پا بايسته و چند قدمي هم جلو ميره ولي خيلي احتياط ميكنه و حتما از وسيله اي كمك ميگيره حتي زماني كه ما دستش رو ميگيريم كه تاتي كنه فوراً پاي ما رو ميگيره كه يعني خسته شدم و منو بغل كنيد. چند كلمه ميگه : بووووووو وقتي كه چيزي رو تشخيص ميده خطرناكه و خيلي خطرناك رو ميگه ا بووو ا بوووو و توپ رو ميگه پ پ پ و بادكنك رو ميگه ب ب ب بيرون رفتن رو ميگه ب ب ب  نماز خوندن و اذان گفتن رو تا ميبيني يا ميشنوه ميگه ا ا ا ا يعني الله اكبر. و آب رو ميگه اب اب اب مال منه رو به همراه رقص گردن ميگه م م م و رفت رو ميگه ق ق ق و حمام كردن رو م م م خيلي بابايي شده و بازي كردن با اونو خيلي دوست داره و وقتي او...
21 بهمن 1392

اولين مه

خيلي جالب بود صبح كه بيدار شديم  و طبق معمول اومدم كنار پنچره تراس كه طلوع زيباي خورشيد رو ببينم يهو زد حال خوردم و هيچي مشخص نبود و مه سنگيني همه جا رو گرفته بود و من هم بايد توي اين مه رانندگي ميكردم و سركار ميرفتم خلاصه به همراه مازيار سوار ماشين شديم و يواش يواش رفتيم مهد و بعد سر كارم. و تجربه شيريني بود كه  مازيار هم از اينكه چطور منظره بيرون مثل هميشه نيست تعجب كرده بود  و من براش توضيح دادمكه اين چيه و به اين هوا مه ميگن. ...
21 بهمن 1392

یافتن چهارمین مروارید همراه با سختی فراوان

مازيار چند روزي رو تب شديد گرفت و دقيقا توي اين مدت بابا رفته بود  شهرستان واسه ماموريت كاري و من مجبور بودم صبح زود بيدار بشم و خودم كارها رو تنهايي انجام بدم و مازيار رو ببرم مهد كودك و برگردم سر كار آخه مهد مازيار از خونه ما دو كورس فاصله داره و من محل كارم رو بايد رد كنم و بعد برم مهد مازيار و دوباره همون مسير رو برگردم و بيام محل كارم.خلاصه سرتونو درد نيارم اين روزهاي سخت گذشت تا شد روز چهارشنبه كه وقتي مازيار رو تحويل گرفتم از مهد ديدم انگار زياد سرحال نيست پيش خودم گفتم شايد خواب بوده و بيدارش كردن ولي وقتي رفتم خونه پيش خودم گفتم دو روزي رو توي خونه در كنار پسرم خوب استراحت كنم تا  خستگيم در بياد و بابايي هم  برگرده . ...
21 بهمن 1392

سومين مرواريد

سومين دندون سفيد و مرواريدي مازيار   هم خودشو نشون داد اونم چي   .... اولين دندون فك بالا سمت راست تو تاريخ .......  92/10/10 مباركت باشه دردونه مامان   ماماني فدات بشه نميدوني با اين سه تا مرواريد چقدر برامون بامزه  تر شدي و چقدر ادا و اطوار از خودت در مياري تا اونا رو بيشتر به ما نشون بدي . الهي فداي اون مرواريد كوچولو هات  بشم من شيرينم ...
21 بهمن 1392

يك هفته تنهايي

  اين هفته من و پسرم بدليل اينكه بابايي مجبور بود بره شهرستان ماموريت ما تنها شديم.براي من خيلي سخت بود هم سر كار برم و هم اينكه شب تا صبح با مازيار خواب نصفه و نيمه داشته باشم و صبح زود بيدار بشم و وسايل مهد مازيار و همچنين صبحانه خودم رو آماده كنم  و شير دادن به پسرم و بردن مازيار و وسايلامون تو ماشين و بردن ماشين از پاركينگ به بيرون به همراه مازيار و اروم نگه داشتن مازيار حين رانندگي تو مسير خونه تا مهد و اينكه سريع بايد ميرفتم محل كار كه لااقل 10 دقيقه بيشتر رو تاخير نخورم و وقتي هم ميرفتم و برميگشتم خونه با خستگي زيار از كار روزانه بايد با مازيار بازي ميكردم و و غذاي فرداي مازيار رو آماده ميكردم و خونه و لباس ها و ظرف ه رو...
21 بهمن 1392

مازیار و عزاداری برای آقا

  همیشه خیلی دوست داشتم در راه شهیدان کربلا پسرم سبز پوش بشه به این نیت که بزرگ شد  امامان رو الگوی خودش قرار بده  و اونا هم حافظ جون پسرم باشند در این دنیا و شفاه خوای ما در آن دنیا ( ایشالا )                                                     الهی آمین پسرم اینو بدون که مامانی هم نذر داشت و تا 7 سالگی سبز پوش امام حسین (ع) و بعدش سیاه پوش بود در ماههای محرم واسه شهیدان کربلا. و اینکه نذر داریم اینکه یکبار دیگه به همراه شما به زیارت کربلا بریم و  شما هم کربلایی شوید . اگه آقا ب...
19 بهمن 1392

10 ماهه شدن پسرمون مبارك

بارالها بابت 2 رقمي شدن سن مازيار   (  ازت سپاسگذاريم )                                 انشالا 3 رقمي شدن سن ش رو نصيبش كن                                                                      &n...
17 بهمن 1392