يك هفته تنهايي
اين هفته من و پسرم بدليل اينكه بابايي مجبور بود بره شهرستان ماموريت ما تنها شديم.براي من خيلي سخت بود هم سر كار برم و هم اينكه شب تا صبح با مازيار خواب نصفه و نيمه داشته باشم و صبح زود بيدار بشم و وسايل مهد مازيار و همچنين صبحانه خودم رو آماده كنم و شير دادن به پسرم و بردن مازيار و وسايلامون تو ماشين و بردن ماشين از پاركينگ به بيرون به همراه مازيار و اروم نگه داشتن مازيار حين رانندگي تو مسير خونه تا مهد و اينكه سريع بايد ميرفتم محل كار كه لااقل 10 دقيقه بيشتر رو تاخير نخورم و وقتي هم ميرفتم و برميگشتم خونه با خستگي زيار از كار روزانه بايد با مازيار بازي ميكردم و و غذاي فرداي مازيار رو آماده ميكردم و خونه و لباس ها و ظرف ه رو...










