مازیار جان مازیار جان ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

مازیار مامان و بابا

اولین مروارید و جشن دندونی

                                  ای جان هوراااااااااا اولین مروارید کوچولو و سفید پسرم در تاریخ 92/6/29   جوووونه زد و ما همچنان در انتظار مروارید های بعدی هستیم.  جشن اولین دندون پسرم رو رفتیم گچساران و  قرار شد خونه ی مامان جون یه جشن کوچولو بگیریم ولی به توافق جمع  و به درخواست عمه من برداشتیم و وسایلا رو بردیم خونه ی عمه و اونجا جشن گرفتیم و یه عالمه عکس یادگاری در کنار مازیار جون و دندونش. متوجه شدیم که مازیار به قول قدیمی ها یه خورده...
21 آبان 1392

دنیای مازیار

                                                 ای جانم پسرم برای اولین بار بدون کمک من و باباییش در تاریخ 92.3.3 برابر با سه ماه و سه هفته و سه روزگیش تونست غلط بزنه بره روی شکمش و با تشویق ما مازیار هم شوق میکرد.                              &...
15 مهر 1392

هورررررررررررررا

                               پسرم سه ماهگیش رو پشت سر گذاشت. (((((((( عزیزم 4 ماهه شدنت   مبارک باد ) ))))) شرح حال هفته گذشته مازیار: این هفته بابای مازیار به ماموریت رفت و برای اولین بار  ما رو 2 روزی تو خونه تنها گذاشت  و مازیار قول داد وقتی بابا نیستش هوای مامانش رو داشته باشه و شب رو بدون سر و صدا بخوابه  و به قولش هم  عمل کرد .آفرین پسرم مازیار این هفته با مامانش اولین بار رفت محل کار مامانی .جایی که 8 ماه همراه مامانی هر روز میرفت به اونج...
15 مهر 1392

مببببببببببببارکه

پیشاپیش روز مادر را                خصوصا  به:                                    (مادرم و مادر همسرم)    و خواهرم و هم عروس هام و خاله هام  و عمه هام  و زن دایی هام                                زن عمو هام و دختر خاله هام و دختر عمو هام و دوستای عزیز...
15 مهر 1392

عکسهای که بابایی گرفته

چندتا از عکسهایی که از پسر گلم گرفتمو میزارم تا پسرم بدونه که باباییش چقدر دوستش داره   مازیار کنار رود کارون اما زیر پتو (چون هوا سرد بود) تو که چشمات خیلی قشنگه رنگ چشمات خیلیییییی .... ای قربون انگشت مکیدنت                                دوستت دارم ...
15 مهر 1392

خدایا شکرت

              مازیار 8 ماهه تو دل مامانی                                مازیار سه ماه بعد ازتولدش      یادش به خیر چقدر روز شماری کردم تا ماه آخر بارداری شما برسه و شما بزرگ بشی و من و بابایی پسر گلمونو از طریق سونو ببینیم ولی از شانس ما شما توی دل مامانی اون لحظه داشتی فضولی میکردی و با بند ناف دور و ورت بازی میکردی و نگذاشتی ما از چهره زیبای شما تو دل مامانی یه عکس کامل بگیریم و بند ناف لب های خوشکلت رو قایم کرده ب...
6 مهر 1392

شاهزاده پسر ما

سلام به پسر زیبا روی خودم. ای همه امید و هستی مادر 8 ماه از اومدن تو به زندگی ما میگذرد و هر روز  زندگی ما بهتر از دیروز است چون که تو داری بزرگ میشی و با بزرگ شدنت به ما بیشتر انرژی  بودن و ماندن میدی مازیار جانم. شما دیگه توی این ماه بیشتر وقتت رو در مهد کودک (آفتاب)گذراندی .  توی  سه هفته پیش شما  مریض شده و  به (اسهال شدید ویروسی و التهابی) مبتلا شدی که برای من و بابایی انگار سه ماه گدشت  و با مراقبت ما دوباره سلامتیت رو بدست آوردی .من و بابایی خیلی ناراحت میشیم که هر روز صبح شما رو تحویل مهد میدیم .عزیزم ما رو ببخش که ما شما رو تنها میزاریم الان که به ما نیاز داری ولی پسر قشنگتر از گل خودم من و با...
5 مهر 1392

احوال قند عسل مامان

           عزیزان عید شما مبارک            مازیار جون روز عید فطر برای اولین بار به همراه خاله ها و مامان جون و بابا جون رفت نماز عید رو خوند. البته اینو بگم که صبح زود به اجبار بیدارش کردم چون میخواستم پسرم از الان تو این سن ایمانش قوی بشه و با خدا بودن رو از الان یاد بگیره. که اولش یه خورده غر غر کرد ولی انگار بعدش که جمعیت مردم نماز گزار رو دید اونم مثل ما خیلی خوشحال شد و خدا رو بابت این سعادت که نصیبمان شد تشکر کردیم.  وقتی از گچساران برگشتیم بابای مازیار جونم قرار شد  برای 10 روز بره ماموریت.تحمل تنهایی برای من و مازیار بدون بابا ...
30 شهريور 1392